مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
406
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
امروز در نزد من بنشين . من در نزد او بنشستم تا اينكه شب ، تاريك شد . ناگاه خادمك را ديدم كه درآمد و پيراهنى زرين طراز با حلهء ، از حلهاى خليفه بر من بپوشانيد و مرا با گلاب ، معطر ساخت . و من بخليفه همىمانستم . پس از آن مرا بمكانى برد كه در هردو سوى آن مكان ، غرفها برابر يكديگر بودند . به من گفت : اين غرفها جاى كنيزكان خاص خليفه است . چون تو بر اين غرفها بگذرى ، بهر يكى از درهاى غرفها دانهء باقلى بگذار . كه خليفه را عادت همين است و در هر شب بدينسان همىكند . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب نهصد و هفتاد و دوم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، خادمك بابو الحسن گفت : تو نيز چنان كن كه خليفه مىكند . چون در دست راست بدر حجرهء دومين برسى ، آنجا غرفهاى بينى كه عتبهء او از رخام و مرمر است . چون به آن غرفه برسى و آن در بينى ، از آن داخل شو كه محبوبهء خويش در آنجا خواهى ديد و با او در آنجا خواهى بود . و اما بيرون آمدنت را انشاء اللّه چارهاى كنم . اگرچه در صندوق باشد ، ترا بيرون آورم . پس غلامك ، مرا گذاشته ، بازگشت . من همىرفتم و درها همىشمردم . چون بميان آن مكان رسيدم ، آوازها شنيدم و روشنى شمعها ديدم و آن روشنائى بسوى من همىآمد . چون نزديك شد ، تأمل كرده ، ديدم كه خليفه است . كنيزكان شمع در دست در گرد او همىآيند . من شنيدم كه يكى از كنيزكان با ديگرى گفت : اى خواهر ، مگر ما دو خليفه داريم ؟ من خود ، خليفه را ديدم كه بر حجرهء من بگذشت و رايحهء عطر و طيب از او بشنيدم و چنان كه عادت اوست ، دانه باقلى بر در حجرهء من بگذاشت . و اكنون روشنى شمعهاى خليفه را مىبينم كه خليفه همىآيد . كنيزك ديگر با او گفت : اين كاريست شگفت . همهكس جامهء خليفه نتواند پوشيد . پس از آن روشنى به من نزديك شد . اندام من بلرزه درآمد . ناگاه